و تو را با همه سخت بودنت دوست می دارم. و درونم مملؤ می شود از حس بودنت و از آشنا بودن نفسهایت و از گرمی دستانت و مهربانی آغوشت و نوازش نگاهت و آشتی دادن قلبت با قلب غمگین من. من غریبه ای در دیار قربت، قربت خدا و دورتر و بی بهره تر از خدا. من فقط یک غریبه ام که ناخواست در صفحه بازی ستمگرانه خدا افتاده ام و نیامده، آخر خطم را خوانده اند و آرام نگرفته، بیرونم رانده اند و نخندیده، گریانم کرده اند و بازی نکرده، خشمناکم شده اند.
و من، من که در این دیار فقط تو را می شناسم و فقط تو را می پرستم و فقط به نام تو تسبیح می گردانم، محکوم به نداشتن تو و ندیدن تو و نبودن تو شده ام. و محکوم به بودنم و بی عشق بودنم در صفحه ادعاهای "فقط عشق" شده ام. و من که تنها شنیده ام و نه دیده ام که توشه مهره های این صفحه بازی فقط عشق است، می بینم خدای عشق را که در دستان سنگی مخلوقاتش ذره ذره سقوط می کند، وبه من که غریبه ای بیشتر نیستم و هیچکس را جز تو نمی شناسم با دهان های بسته هو می کنند.
و تو را می بینم که در آنسوی من گریان نشسته ای و نگاه می کنی، نگاه می کنی به حیرانی و سرگردانی و خواهشهای نگاههای من که تو را می خوانم، که تو را می خواهم. و تو از تیغ جلاد دهان های بسته، با من نگاه می کنی و مرا برحذر می داری از عشق، و مرا برحذر می داری از تو، و سرت را پایین می گیری و حسرت می خوری.
و من، غریبه ای بی اختیار افتاده بر صفحه بازی خدا، که تو ، عشق مسلم را از هر مهره دیگر این بازی دوست دارم، باید بروم. باید بروم و برسم به جایی که این بازی شروع شد و به دستی که این بازی را می گرداند و به قلبی که بی صدا می تپد و "ترین" همه "تر"هاست. بهترین همه بهترها و ناعادلترین همه ناعادلترهاست. و از او بپرسم. خیلی چیزها بپرسم. و بپرسم تو که "ترین" همه "تر"ها هستی و تو که انقدر قوی هستی که می توانی صفحه ای به این بزرگی را تنهای تنها بدون یار و رقیب بازی کنی چرا نمی توانی همه چیز را خوب و درست کنی؟ چرا نمی توانی این بازی را ناعادلانه ادامه ندهی؟ چرا نمیتوانی دل من غریبه و کسی که در آنسوی من گریان نشسته را خندان کنی؟ چرا نمی توانی خدای عشق را دوباره پاک و والا کنی؟
و من، غریبه ای که ...
باید بروم.
وقتي همه زندگيت رو يك جاخالي بزرگ با كلي علامت سؤال بگيره... وقتي همه زندگيت فقط بشه يك جاخالي گنده با هزارتا علامت سؤال جلوش... چطور ديگه مي توني آروم بگيري و حالت خوب باشه ؟؟؟
بعد وقتي كه همه زندگيت كه حالا فقط شده يك جاخالي بزرگ با كلي علامت سؤال بشه يه عالمه رنگاي خوب و قشنگ و تو از فرط شادي برق چشات سيخ بشن و تا بخواي دست دراز كني و يكي ازون يه عالمه رنگاي خوب و قشنگ رو بگيري يهو جلوي برق چشاي سيخ شدت گرد بشن و برن رو هوا... چطور حالت مي تونه خوب باشه ؟؟؟
وقتي "تو"يي وجود نداره "ما"يي وجود نداره و وقتي "ما"يي وجود نداره "من"ي هم وجود نخواهد داشت.
و اينكه تو بخواي تلاش كني تا يه چيزي بنويسي اونم يه چيز قشنگ و شاد ديگه مسخره تريت و خنده دارتريت و مزخرف ترين و مضحك ترين و بيخودترين كار عالمه. مگه اينكه بخواي هي قرص تلقين بخوري كه حالت خوبه و دنيا قشنگه و زندگي ماهه و روزاي تو كه عين قند عسله ... كه حالم از هرچي شيرينيه بهم ميخوره.
و القصه هيچ غلطي از يك جاخالي بزرگ با كلي علامت سؤال جلوش برنمياد... و خوش بحال اونكه جاي تو يه جاخالي بزرگ به يادگار گذاشته.
دوستش می دارم
چرا که می شناسمش به دوستی و یگانگی.
شهر، همه بیگانگی و عداوت است.
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را درمی یابم.
اندوهش، غروبی دلگیر است، در غربت و تنهایی
همچنان که شادی اش
طلوع همه آفتاب هاست
و صبحانه و نان گرم،
و پنجره یی که صبحگاهان
به هوای پاک گشوده می شود،
و طراوت شمعدانی ها، در پاشویه حوض.
چشمه یی، پروانه یی و گلی کوچک
از شادی سرشارش می کند،
و یأسی معصومانه از اندوهی
گرانبارش ! -:
این که بامداد او دیری است تا شعری نسروده است.
چندان که بگویم: «امشب شعری خواهم نوشت»
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو می رود
چنان چون سنگی که به دریاچه یی
و بودا که به نیروانا.
و در این هنگام دخترکی خردسال را ماند
که عروسک محبوبش را تنگ در آغوش گرفته باشد.
اگر بگویم که سعادت، حادثه یی است بر اساس اشتباهی
اندوه سراپایش را در برمیگیرد.
چرا که سعادت را جز در قلمرو عشق بازنشناخته است:
عشقی که به جز تفاهمی آشکار نیست.
بر چهره زندگانی من که بر آن هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا
لبخند آمرزشی ست.
نخست دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من همه چیزی به هیئت او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر از او گزیر نیست.
می خواستم به تو تقدیم کنم
اما چطور
در حالیکه همه چیز به تو تعلق دارد و من هیچ چیز ندارم.
دو خط موازی زاییده شدند. پسرکی در کلاس درس آنها را روی کاغذ کشید.
آن وقت دو خط موازی چشمشان به هم افتاد. و در همان یک نگاه قلبشان تپید. و مهر یکدیگر را در سینه جای دادند.
خط اولی گفت: ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم. و خط دومی از هیجان لرزید. خط اولی گفت و خانه ای داشته باشیم در یک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار میکنم. میتوانم بروم خط کنار یک جاده دورافتاده و متروک شوم،یا خط کنار یک گلدان چهارگوش گل سرخ شوم، یا خط کنار یک نیمکت خالی در یک پارک کوچک و خلوت. خط اولی گفت: چه شغل شاعرانه ای. و حتما زندگی خوشی خواهیم داشت.
در همین لحظه معلم فریاد زد: دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند. و بچه ها تکرار کردند: دو خط موازی هیچوقت به هم نمی رسند.
دو خط موازی لرزیدند. به هم دیگر نگاه کردند. و خط دومی پقی زد زیر گریه. خط اولی گفت: نه، این امکان ندارد. حتما یک راهی پیدا می شود.خط دومی گفت: شنیدی که چه گفتند. هیچ راهی وجود ندارد. ما هیچ وقت به هم نمی رسیم. و دوباره زد زیر گریه.
خط اولی گفت: نباید ناامید شد. ما از این صفحه کاغذ خارج می شویم و دنیا را زیر پا می گذاریم. بالاخره کسی پیدا میشود که مشکل ما را حل کند.
خط دومی آرام گرفت. و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بیرون خزیدند. از زیر در کلاس گذشتند. و وارد حیاط شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهای دو خط موازی شروع شد.
آنها از دشت ها گذشتند...
از صحراهای سوزان...
از کوه های بلند...
از دره های عمیق...
از دریاها...
از شهرهای شلوغ...
سالها گذشت. و آنها دانشمندان زیادی را ملاقات کردند. ریاضی دان به آنها گفت: این محال است. هیچ فرمول ریاضی شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چیز را خراب می کنید.
فیزیکدان گفت: بگذارید از همین الان ناامیدتان کنم. اگر می شد قوانین طبیعت را نادیده گرفت، دیگر دانشی به نام فیزیک وجود نداشت.
پزشک گفت: از من کاری ساخته نیست، دردتان بی درمان است.
شیمی دان گفت: شما دو عنصر غیر قابل ترکیب هستید. اگر قرار باشد با یکدیگر ترکیب شوید، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.
ستاره شناس گفت: شما خودخواه ترین موجودات روی زمین هستید. رسیدن شما به هم مساویست با نابودی جهان. دنیا کن فیکون می شود. سیارات از مدار خارج می شوند. کرات با هم تصادم میکنند. نظام دنیا از هم می پاشد. چون شما یک قانون بزرگ را نقض کرده اید.
فیلسوف گفت: متاسفم... جمع نقیضین محال است.
و بالاخره به کودکی رسیدند. کودک فقط سه جمله گفت: شما به هم می رسید. نه در دنیای واقعیات. آن را در دنیای دیگری جستجو کنید.
دو خط موازی او را هم ترک کردند. و باز هم به سفرهایشان ادامه دادند. اما حالا یک چیز داشت در وجودشان شکل می گرفت. « آنها کم کم میل رسیدن به همدیگر را از دست می دادند». خط اولی گفت: این بی معنی است. خط دومی گفت: چی بی معنی است؟ خط اولی گفت: این که به هم برسیم. خط دومی گفت: من هم همینطور فکر میکنم. و آنها به راهشان ادامه دادند.
یک روز به یک دشت رسیدند. یک نقاش میان سبزه ها ایستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد. خط اولی گفت: بیا وارد آن بوم نقاشی شویم و از این آوارگی نجات پیدا کنیم. خط دومی گفت: شاید ما هیچوقت نباید از آن صفحه کاغذ بیرون می آمدیم. خط اولی گفت: در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهیم یافت.
و آن دو وارد دشت شدند. روی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.
نقاش فکری کرد و قلمش را حرکت داد.
و آنها دو ریل قطار شدند که از دشتی می گذشت. و آنجا که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت سر دو خط موازی عاشقانه به هم می رسید.

برای کسی که روزی آرزو کرد باغبان گلخانه خوابگاه ما باشد...
نزدیک خوابگاه ما یه گلخونه ست... یه گلخونه بزرگ بزرگ پر از گلدونای سبز... گلخونه خوابگاه ما یه باغبون پیر داره با چشمای مهربون و دستای گرم که هوا که تاریک میشه روی آتیش حلبدونش میگیره تا شعله های داغ اونو گرم کنه.
و راستی که گرم میشه... گرم گرم. که حتی زمستون رو که بیچاره از سرما داره میلرزه میشه جایی نزدیک خودت پیدا کنی.
و چقدر شبا باشکوه میشه جمع من و زمستون و باغبون پیر... و اون لبخندی رو لب داره که ناچارت میکنه قیافه دمغت رو شل و ول کنی و بهش لبخند بزنی... به همه چیز لبخند بزنی... و روح بزرگی داره که میتونی در سایه اون بزرگ بشی و ایمان داشته باشی که بزرگ میشی... و یه شال گردن گرم داره که اونو میبره به خاطره روزایی که براش پر از قشنگی بود...
باغبون پیر یه گلدون داره که بدجوری مواظبشه... مخصوصا تو شبای سرد زمستون که می دونه چقدر لرزش میگیره و اگه نباشه و نشه گرمش کنه طفلی از سرما... و حتی این فکرو به ذهنشم راه نمیده... اون یه باغبون پیره که کلی گدون تو گلخونش داره ولی وقتی از گلدون همیشگیش حرف میزنه خیسی اشک رو تو چشاش میبینم و صداش رو که اوج میگیره و نگاهش که تا ریشه های گلدون مبرسه و سیرابش میکنه... و باغبون پیر زیبا میشه... زیباتر از همیشه. اون کم حرف میزنه و بیشتر سکوت میکنه و نگاهش فریاد میزنه و من بغض های همیشگیش رو در خالی حرفای مهربونش میشنوم... و میترسم خیلی میترسم که یه روز سکوتش رو بغض های ترکیدش پر کنن و اون روز میفهمم حتما بلایی سر گلدونش اومده...
باغبون پیر گلخونه نزدیک خوابگاه ما خودش یه گلدون سبزه که اگه یه روز دیگه باغبون نباشه کی میفهمه چه بلایی سر من میاد؟ و سر گزمای آتیش؟ و سر زمستون لرزون؟؟؟
غم زمانه خورم یا فراق یار کشم
به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟؟؟
نوشتن را دوست دارم و نمی نویسم. زندگی کردن را دوست ندارم و زندگی میکنم. هه چیز این دنیا واژگون و وارونه است. خواب رو در شبها دوست دارم. تنها چیزی که اگر برسه آرام و تسکین دهنده است وخیلی سخت میرسه و خیل دیر و خیلی مغرور.
تنها راهی که میشه پیش گرفت رهاکردن همه چیزه. رهاکردن زندگی. رهاکردن درس. رهاکردن درست و با قاعده بودن. تنها راه دیوانه وار زندگی کردنه. درحال زندگی کردن. هرلحظه و هرچیز و هرکاری که دوست داری. البته دوست داشتنهات باید محدود باشه. خیلی خیلی محدود. در حد یک اتاق چهارنفره با خیلی خیلی امکانات محدود. با خیلی خیلی کم ارتباط با بیرون. با تحمل آدم هایی که بهشون آلرژی داری. که ازشون متنفری. با صبوری دیدن آدم هایی که دوستشون نداری و ندیدن آدم هایی که دوستشون داری (همون مسئله وارونگی دنیا). و البته تو باید دوست داشتنهات رو در همین ها محدود کنی و البته تنها و تنها اونطور که دوست داری زندگی کنی.
دلخوشیت خب خیلی چیزا میتونه باشه. مثلا آشپزی. تو یه آشپزخونه شلوغ با چهار تا شعله ای که یا باید خاموش باشه یا با درجه زیاد. که نتیجش اغلب یه غذای سوخته ست یا از ترس سوخته شدن یه غذای خام. که خب البته بسیار لذت بخشه. خیلی خیلی لذت بخش که آدم دست پخت خودش رو بخوره. حالا گیرم سوخته باشه یا خام. چه توفیری داره؟
و سرگرمی دیگه خوندن چند تا کتاب قشنگ به جای خوابهای شب که عقربه ها از دستت می برن. و خب چه اشکالی داره بی خوابی؟ وقتی جاش رو کتاب پر میکنه؟
و خب دیگه... دیگه... دیگه چی... خب البته ظرف شستن و لباس شستن هم باید بهش اضافه کرد. خب از حق نگذریم اینا هم خودش کلی هیجان داره. هیچی نباشه کلی خیس و کفی میشی.
و دیگه... دیگه... دیگه چی... خب گاهی هم که اغلبه دل گرفتگی های صبحانه و روزانه و عصرانه و شبانه و نیم شبانه. و خب البته یه خرس قهوه ای کوچولو که می تونه گاهی آغوشش رو بهت هدیه کنه و تو از گرم کردنش توی این شبای سرد پاییز احساس غرور کنی.
و خب البته خوندن یک بیت از یک شاعر
غم زمانه خورم یا...
که گاه گاهی با چشانیدن زهری شیرین
ما را به آن می آویزد.
و چه دردناک است عمری آویزان بودن
از هیچ...
كلمه اي كه روزهاست بغضش گرفته و شايد ماهها و شايد سالها و شايد...
شايد از روز تولد من و نه، شايد خيلي قبل تر، خيلي خيلي قبل تر. زماني كه من هنوز روي شانه هاي خدا نشسته بودم و آرام آرام موهاي بلند خدا را مي بافتم. شايد يكي از همان روزها بود كه تو مرا سرگرم بافتن و آواز خواندن براي خواب مهربان خدا ديدي و مرا عاشق شدي و آن روزها تو خجالت كشيدي مرا از خدا بخواهي كه ميدانستي او غيور است و خواستن تو را غيرت مي كند.
اما خدا مهربان بود، خيلي مهربان تر از آنچه تو فكر ميكردي و من فكر ميكردم.
او يك روز فرشته هاي قلبش را گوش كرد و تصميم گرفت مرا از شانه هاي بلند و گرم خود پايين بياورد. ولي خيلي پايين... خيلي پايين...
و مرا يك طرف گذاشت و تو را طرف ديگر و به ما گفت برويد در صفحه بازی روزگار بگرديد... بگرديد... و بگرديد تا همديگر را پيدا كنيد و آن وقت دست در دست هم بگذاريد و بعد دستانتان را بالا بگيريد، بعد مي بينيد دستانتان شبيه بال هاي فرشته هاي قلب من شده، بعد چشمانتان را ببنديد و آرام آرام خود را رها كنيد، بعد حس مي كنيد كه داريد بالا مي آييد، بالا بالا بالاتر... و بعد چشمانتان را باز مي كنيد و صداي آبي قلب مرا مي شنويد و مي فهميد همه فرشته هاي قلب من جنسشان تنها از فيروزه ناب عشق بوده است.
و چه باشكوه است با نصف بالي از جنس تو و با نصف بال من كه مي شود يك بال كامل به سوي آبي قلب خدا پرواز كنيم
و اوج ...
در ذهنم چیزی دور می شود، محو می شود، دلم ضعف می رود، سرم تیر می کشد، گوشهام سوت می زند، کسی آن طرف خط نیست، گوشی بوق می زند.... بوق ... هیچکس نیست ، هیچکس آن طرف گوشی نیست ... این من هستم که حرف می زنم، در رؤیا... در خواب ... در بیداری... ، چرا دل همه گرفته؟ نمیدونم. دلم میخواد برم یه جایی دور بشم از اینجا. فرق نمیکنه، همه جا مثل اونجاست، مثل اینجاست. آدم ها عوض نشدن، هیچی عوض نشده. عجب!!! ولی خدا عوض شده و این یعنی ... . نمیدانم. کجایی؟ جواب نمیدی؟ نمیدانم ... . من هم نمیدانم، اگر می دانستم حالم خوب بود، نه عالی بود، قشنگ بود... . تو کجایی؟ من ... همینجا... شاید ... کنار تو... . من دلم کمی خدا می خواهد ... ظرفم کوچک است، همه اش جا نمیشود... اما ذرّه ای چرا ... . مگر خدا را ندیدی، در بین درختهای توت ، شاتوت؟ چرا دیدم ... عجب خدای خوشمزه ای بود ... تازه دوباره می خواهم بروم بیشتر بچینمش و مربا درست کنم ... فکر کن مربای خدا چه می شود؟... خوشمزه می شود نه؟ ... آن وقت قول می دهم به همه کمی بدهم ... قول می دهم ... هرچند خدا هنوز راضی نشده که من بچینمش ... امتحان دارم ...هنوز وقت نکردم بروم سراغش ... . لعنت به هر چی امتحانه. لعنت به هر چی امتحانه. با این سارافون نارنجی چقدر خوشگل می شوی، شکل عروسکها شدی. مرسی، شلوار لی تو هم بهت میاد. امسال یک استاد ماه ادبیات را اخراج کردند به تهمت بی اعتقادی به ... . اینجا هم بزرگداشت شاملو نمی گیرند به خاطر بی اعتقادی به ... . گرسنمه، خیلی زیاد. پس چرا بلند نمیشی یه چیزی بخوری؟ یه چیزی رو گاز گذاشتم، امیدوارم بسوزه. ... . گرسنمه و دلم نور میخواد. شنیدم اگر مدتی غذا نخوری، دلت نورانی میشه. پس غذا نمی خورم. ولی من خیلی کوچیکم، من بهانه می گیرم که غذا میخوام. اما من غذا ندارم که به تو بدم. اما گفتی عذا رو گازه. کی گفتم؟؟؟ چند خط بالاتر. ...آهان راست میگی، پس تا حالا سوخته. ولی غذات نمی سوزه ، غذات بسته بندیه، گذاشتی جوش بیاد. راستی؟ یادم نبود... . 15 بار زنگ زدم ولی تو یه بار جواب دادی. نه من چندبار جواب دادم. نه فقط یکبار... . پس حتما دیوونه شدم ... تو راست میگی حتما ... پس چرا یادم نمیاد؟... میس کال رو میبینم ... 15 بار زنگ زدی ... پس چرا نفهمیدم ... . چقدر صدای خنده میاد ... چرا آدما انقدر می خندن؟ ... شاید چون میخوان بگن ما خیلی خوشحالیم... . دیوونه شدن تو یه جایی که هیچ همزبونی نداری خیلی سخته، بخصوص اینکه حتی نتونی با صدای بلند گریه کنی... . سلام هانیه جون، قهوه داری؟ میخوایم فال قهوه بگیریم. آره تو کمد هست بردار... . دست و پام خواب میره ... صبح شده ولی هنوز دلم ضعف میره، سرم گیجه... چقدر دیشب حرف داشتم اما هیچکدوم رو ننوشتم، حیف شد. بسه دیگه ، خسته نشدی انقدر حرف زدی. به جای وقتهایی که حرف نمی زنم و وبم انگار داره جون میده. من هنوز گرسنمه، فکر میکنم بستنی بخورم سیر میشم. نمیدونم امتحان کن. این همه حرف زدم ولی فکر می کنم اون چیزی رو که می خواستم نگفتم... چه اهمیتی داره؟؟؟
Death happens only to dead people.
نمایشنامه ای درباره سیلویا پلات رو خوندم. شاعری که به جنون شعری رسید و گویا بالاخره خودش رو از این جنون رها کرد.
موقع خوندن کتاب بارها خودم رو در نقش سیلویا دیدم و ترسی غریب همه وجودم رو گرفت.
از آبی ستاره ها، آن گونه که وعده می دادی نشانی نبود. به خواب ابد رفتم، جایی تاریک در میان سنگ های سیاه، پوشیده در برف زمستان، برف بی صداست... برف بی صداست... من صدای بی صدای برف را دوست دارم... ۱
در نهان دلم چیزی بیقراری می کنه، چیزی ناآرومه و خستم کرده. ازاین همه بودن خسته ام... دلم نبودن میخواد... دلم میخواد اشکی بشم و از چشمهای خودم بگریم...
